جانا

جانا

دلم هوای موهایم را کرده،حسابی...
بهر قهقه یا هق هق
چه فرقی دارد؟
اینجا دختری شانه هایش میلرزد...
meligolabi@yahoo.com

آرامانه

جمعه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۴۹ ق.ظ

از آن شب هایی بود که به زور میگرن تمام نشدنیش باید خوابش میبرد، از آن شب هایی که خاطراتش قاتل میشدند ،مثل شب های زیادی از زندگیش که بدون لبخند مادر خوابید ،بدون شب بخیر آذر ، بدون بهانه گیری های آرا،بدون صدای بیژن ،مامان وقتی بچه تر بود میگفت دلش میخواسته اسمش را نگار بگذارد میگفت اِسمت هیچ به رفتار هایت نمیخورد ؛ این را فقط وقتی بچه تر بود میگفت ،موزیکی که  روشن کرده بود هم نمیتوانست  جلوی پیشروی افکارش را بگیرد ، روی کاناپه سه نفره مشکی رنگش که آذر انتخاب کرده بود لم داده بود،دستانش روی چشمانش نشسته بودند ،شاید بازهم داشت یواشکی اشک میریخت.فکرد میکرد، به اینکه هنوز هم در تنهایی نمیتواند درس بخواند ،به پایان ترم سشنبه ،به اینکه چگونه پیشنهاد مژگان را برای بیرون رفتن رد کند، به خیلی چیزهایی که نباید فکر میکرد ، دلش زیاد میگرفت ،زود زود میگرف ولی هنوز هم به این دلگرفتگی های بی موقع عادت نداشت ، خیلی قبلن ها مژگان گفته بود هروقت دلت خواست زنگ بزن حرف بزنیم ،زنگ میزد که چه میشد؟ که چه میگفت ؟ زنگ میزد که مژگان دوباره قول بگیرد حتما سر قرار سشنبه برود؟ آن هم کافی شاپ؟دور از ذهنش بود ،خودش در کافی شاپ کار میکرد آن وقت بلند میشد با یک سری بچه پولدار میرفت کافی شاپ؟ مزه اشکهایش شاید دیگر شور نبود ، تلخ بود؛ هزار بار تلخ تر از جویدن بادامی که تمام وجودت را جمع کرده.لباس هایش را عوض کرده بود با دامن گلداری که از خاله برایش مانده بود ونیم آستین مشکیش ،دلش درد میکرد ،اگر قبلن تر ها که مامان میگف میرفت دکتر شاید حالا دردش انقدر زیاد نمیشد ،اضافه ی نیمروی صبحش هنوز روی میز بود ،با همان تکه نان هایی که حالا خشک شده بودند ،ظرف را در سینک که گذاشت حالش بهم خورد ، معده اش سوخت،دستش را زیر شیر آب برد و مشتی آب پشت گردنش ریخت ،خاله میگفت حال آدم جا می آید، کف زمین آشپزخانه نصفه نیمه اش دراز کشید ،شاید سردی سرامیک ها بتواند بهترش کند ،پلک هایش را روی هم گذاشت و در خودش جمع شد ،صدای موزیک لایت هنوز هم می آمد ، نمیتوانست درس بخواند ،یک جایی سمت چپ سینه اش سوخت ،ذهنش پر کشید به زمانی که فکر میکرد قلب سمت راست بدن است.باید میخوابید.

  • ملیـ ـکا