جانا

جانا

دلم هوای موهایم را کرده،حسابی...
بهر قهقه یا هق هق
چه فرقی دارد؟
اینجا دختری شانه هایش میلرزد...
meligolabi@yahoo.com

آرامانه

دوشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۰۳ ب.ظ

افسردگیش آنقدر عیان بود که نتواند انکار کند ، سلما هم آنوقت ها افسرده خطابش میکرد ،آن زمان ها هم افسرده بود فقط فرقش این بود که قبول نمیکرد ، هر که میگفت افسرده است با تمام خباثتش نگاهش میکرد و میگفت:«افسرده خودتی !» ولی خُب خیلی چیز ها به مثال گذشته نمیگذشت ،ساعت 5 بامداد بود ،چشمانش درست نمیدید،تلو تلو میخورد ولی مجبور بود بیدار شود،مجبور بود بیدار باشد،مجبــــور !!! مشتش را پر آب کرد و به صورتش ریخت ،سرد بود ولی لازم بود ،دست برد دکمه آف ضبط صوت را زد ،روی اسکاژ بنفش صورتیش مایع ظرفشویی ریخت و بدون دستکش ظرفشویی هایی زرد رنگ شروع کرد به کفی کردن ،تکان که میخورد موهایش می آمد جلوی چشمش ، خیلی ها لختی موهایش را دوست داشتند ،اعصابش خط خطی تر شده بود ، ظرف را در سینک رها کرد،صدایش سکوت خانه را شکست ،

کش مویش زیر کوسن در خودش جمع شده بود ، برش داشت ،موهایش را برد بالا و گوجه ای بست ! میخواست لفتش دهد دیرش میشد ، داشت یکجورایی میدوید که دامنش زیر پایش گیر کرد و بعد روی سرامیک ها زمین خورد ،قفسه سینه اش درد گرفته بود ،شانه ی راستش هم همینطور ،بلند شد و اینبار با آرامتر وارد آشپزخانه شد ،پشت سینک ایستاد و دوباره مشغول شد ،اشکش در آمده بود ،لوسش کرده بودند دیگر ، میدانست که لوسش کرده اند و اِلا یک زمین خوردن که گریه کردن نداشت ، میدانست لوسش کرده اند فقط کی اش را نمیدانست ، نمیدانست چه چیزی باعث شده تا این حد لوس باشد ! مشکلاتش ؟ نازکشی های پدرش ؟ دعواهایش با دوستان نداشته اش ؟ فقط میدانست لوس است ،اشکش سُر خور و روی انگشتش چکید ، مامان میگفت برایش اُفت دارد که دخترش پسرانه فکر میکند ،میگفت برایش اُفت دارد که دخترش دنبال پسرانه هایش میرود جای دخترانه هایش ،آفت دارد که با دخترش راه بیفتد میان لباس فروشی های پسرانه ،کجا بود که ببیند که حتی به یکی از پسرانه هایش نرسیده ، میخواست هم خودش باشد هم یاهای درونش ،میخواست بجای برادر نداشته اش یاهای درونش را شاد کند که نشد ، همه را از بین برد ، خودش را ،یاهایش را ،دخترانه و پسرانه هایشان را، شیر آب را بست ،چرخید و با همان دست های نمدارش گوشه ی دامنش را بالا گرفت تا بتواند راحتتر راه برود ،شلوار کتان آبی نفتی، مانتوی آزاد مشکی و جوراب های عروسکیش به تن کرد، موهایش را باز کرد و در پایین ترین جای ممکن بست ، شال آبی نفتیش را سر کرد ،نشست روی قالیچه ، موبایلش را از درز بین کاناپه بیرون کشید ،داشت زنگ میخورد مثل اکثر وقت ها سایلنت بود ،ناشناس بود ،نفهمید چرا جواب داد ،صدای مردانه ای آن طرف خط با دوم شخص مفرد خطابش کرد ،سلام کرد و قبل از اینکه منتظر پاسخش باشد حالش را پرسید ،مردک اشتباه گرفته بود ،ضربان قلبش بالا رفت ،هنوز نتوانسته بود عادت کند ،موبایلش را پایین آورد و سریع قطع کرد ،داخل کیف انداختدش ،دسته کلیدش را از روی جاکلیدی قهوه ای برداشت ، کتونی های مشکی خاکستریش را پوشید و سَرسَری بند هایش را بست ،بیرون رفت و در خانه را بست ، انگار هر روز باید عذاب وجدان چیزی را بکشد ،باید عادت میکرد ، بــــاید !

  • ملیـ ـکا