جانا

جانا

دلم هوای موهایم را کرده،حسابی...
بهر قهقه یا هق هق
چه فرقی دارد؟
اینجا دختری شانه هایش میلرزد...
meligolabi@yahoo.com

سیزده.بعدها دلم برایشان تنگ خواهد شد.

چهارشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۶ ب.ظ

بارها شده قرار گذاشته ام ارغوانی باشم،ارغوانی نخندم،ارغوانی نگذارم سیل صورتم را ببرد،ارغوانی سکوت نکنم،ارغوانی بشکنم،نمیشود...من همان نیلی ام ،همان نیلی ای که مریم میگفت،وقتی که می آمدم بغض قورت بدهم بدتر میشد،قورت که داده نمیشد هیچ خنجر میشد گلویم را میبرید،

یک هفته بیشتر از شروع سال تحصیلی جدید نگذشته که در همین بازه زمانی هم شاید کم کمش پنج شش باری شنیده باشم که نوجوانی دوران قشنگیست،به یاد ماندنیست،از آن دوران هاییست که آدم بعدن ها دلش برایش تنگ میشود،دبیر ادبیاتمان گفت که امسال آخرین سالیست که انشا مینویسیم،آخرین سالیست که به نوشتن اهمیت داده میشود و من بغض کردم ...بغض کردم برای اینکه شاید دیگر نتوانم بنویسم،بغض کردم برای اینکه اگر خیلی تنها شدم،اگر خیلی خیلی تنها شدم هم نمیتوانم بنویسم،بغض کردم برای اینکه از سال آینده ای که قرارست بیاید دیگر نه احساسی خوانده میشود و نه خاطره ای نوشته،بغض کردم برای اینکه حال خوب زنگ های انشا قرارست تمام شود ،بغض کردم برای تمام جملاتی که دیگر نوشته نمیشوند و من هم دیگر قرار نیست یکهو بزنم زیر گریه و های های گریه کنم،بغض کردم برای تمام بغض هایی که میگذاشتمشان برای زنگ انشا که وقتی میترکند حداقل دلیل داشته باشند...این جایی که من هستم را میگویند نوجوانی،من نوجوانم ،میفهمم دوست داشتن ینی چه،میفهمم از دست دادن حال خوب یعنی چه ،میفهمم ترس یعنی چه...


جز من که برای تو در این شهر غریبم

هر بی سر و پایی که رسید از تو خبر داشت

*بنی همدی

  • ملیـ ـکا