جانا

جانا

دلم هوای موهایم را کرده،حسابی...
بهر قهقه یا هق هق
چه فرقی دارد؟
اینجا دختری شانه هایش میلرزد...
meligolabi@yahoo.com

چهارده.آرامانه

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۰۱ ق.ظ

پنجره پیکان قدیمی و رنگ و رو رفته به اندازه ای باز بود که باران بتواند قطره ای روی صورتش بچکد،آفتاب می تابید ،باران میبارید و قلبش هنوز ثانیه میشمرد،سر انگشنانش کمی خیس شده بود که دستش را نشاند سر جایش و هلال روی لبهایش جان باخت،نفهمید چه شد که قطره از روی مژه هایش چکید ،سرش را بالا گرفت و بغض قورت داد،چشمان پیرمرد را در آینه دید که با سردی به او مینگریست،ثانیه شمار وسط چهار راه میشمرد،آرام آرام 98،99،100 از زیپ پشت کیفش هفت تومانی ای بیرون کشید و به سمت پیرمرد گرفت: ممنون آقا،شاید صدایش را نشنید،مهم هم نبود بشنود یا نه ! در را باز کرد و پیاده شد،از روی همان خط کشی های سفید رد میشد،باید رد میشد ،از همه چیز. شاخه گل ب دست بیرون آمد،قدمی بیش نرفته بود که چهره ای آشنا با همان نام مزخرف خطابش کرد ،از این نام حالش بهم میخورد،با هیجانی وصف نشدنی در آغوشی فشرده شد در حالی که دستانش هنوز در راستای بدنش قرار داشت،دستش را کشید و راه افتاد ،نمیشنید .فقط میفهمید دارد حرف میزند ،گه گداری سری تکان میداد ،گوشه لبش کمی بالا میرفت و گاهی هم زورکی میشد طرح لبخندی را در صورتش کاوید.میرفت ،کشیده میشد و باز هم نمیفهمید در را برایش باز کرد و اشاره کرد که او اول داخل شود ،زودتر از همه چیز موسیقی بیکلام کافه توجهش را جلب کرد ،روی صندلی های چوبین نشستند که شاخه گل را روی میز گذاشت " اووو گل واسه کیه?" و چشمانی که بالا آمد و سخن گفت... اگر قبلن تر ها بود میگفت :بیا واسه تو ! با کمی تردید گفت ولی گفت،هنوز میترسید "راستش...من هیچوقت قبولش نداشتم" 

"مگه میشه?"

"چرا نشه?"...

شاید اگر آن روزها آنقد فکرش را مشغول نکرده بود باز هم نمیگفت، همه راه را دوباره برگشت، تنهایی و با همان شاخه گل،پشیمان بود...

از باز کردن سفره ی جمع شده ی دلش...پشیمان!

  • ملیـ ـکا