جانا

جانا

دلم هوای موهایم را کرده،حسابی...
بهر قهقه یا هق هق
چه فرقی دارد؟
اینجا دختری شانه هایش میلرزد...
meligolabi@yahoo.com

۵ مطلب با موضوع «آرامانه» ثبت شده است

گوشه های سرش تیر میکشید،قبلن تر ها فقط سینوزیت بود،میگرن شدید داشت،از پای گاز کنار آمد،وارد اتاق شد و کلید برق را زد،نورش زیاد بود ،همیشه برای او نورِ این اتاق زیاد بود ،چشمانش را میزد،مگر نه که او همیشه در تاریکی غرق بود؟بار ها خواسته بود چراغش را عوض کند...هیچوقت نشده بود،روسری نخیِ سبز یشمی اش را از کمد کشید بیرون و به دورِ سرش محکم گره زد،نفهمید از سردرد بود ،از فشارِ زیاد روسری بر سرش یا ...که صورتش نم گرفت،هیچوقت وقت برای عزاداری نداشت،هیچوقت...حالا که تنها بود میتوانست گاهی جبران کند،هیچوقت نفهمید چرا مهره ی سوخته شد! چه کم گذاشت که سوزاندنش ،کِی نبود که باید میبود،کِی بود که نباید میبود،هیچوقت نفهمید کجا را اشتباه رفت ،مهتاب میگفت که خودش دیده ،خودش شنیده ،میگفت دیده هایش را نمیتواند بیان کند،میگفت مطمئن نیست و یک چیزهایی را حدس میزد،یادش آمد که چقدر به پروپای مهتاب پیچید که قضیه را برایش بگوید و مهتاب هر بار میگفت که به فکر اوست و نباید بداند،اگر قرار باشد بفهمد خودش میفهمد،یادش آمد روزی که طاقتش طاق شدُ مهتاب را قسم داد که بگوید چه دیده،یادش آمد که چه چیزهایی شنید،یادش آمد که حرف هایشان به دعوا ختم شد ،به اینکه او نمیداند دارد ذرهذره خوردش میکند ،ببه اینکه او نمیداند دیشبش چند ساعت گریه کرده ، و وقتی که مهتاب حرف هایش را نصفه نیمه رها کردُ رفت،یادش آمد که چقدر با اقتدار شکست،یادش آمد که باز هم فرصت عزاداری نداشت،چه کرد که سوخت؟؟ چه کرد؟سلما میگفت یا باید سوالت احمقانه باشد که جوابش منطقی شود،یا سوالت منطقی که جوابش احمقانه شود،میگفت برای سوال منطقی جواب منطقی وجود ندارد!!! اینبار جواب منطقی میخواست ،سوالش هم منطقی بود،نبود؟ از تمام زندگیش اینها را منطقی میخواست.چه شد که تکراری شد؟چه شد که زننده شد؟چه شد که محکومش کردند به سوختن و سوزاندنش؟چه شد اشک هایش ؟؟؟ عسل میگفت که {توفرق داری ،تو براش فرق داری دیوونه،اون یکصدم اونقدی که تو رو دوس داره اون عوضیُ دوس نداره...}میگفت که آرامش کند ولی او میدانست که نباید دل خوش کند،نه او به حرف های عسل ایمان داشت و نه عسل به دلداری هایش !حقیقت پتکی شده بود که بر سرش میکوبید ،بی رحم بود،بی رحم بود،بی رحم بود،به حرمت اشکهایش نباید مهره ی سوخته این بازی میشد...بد کردند با او،بد کردند

  • ۲۰ آبان ۹۴ ، ۱۸:۳۰
  • ۶۵ نمایش
  • ملیـ ـکا

به پشت در که رسید خم شد و روی یک پایش نشت و شروع کرد به باز کردن بند کفش هایش،وقت داشت ،مجبور نبود پاهایش را با فشار از داخل حصار کفش بیرون بکشد که مدتی بعد فُمِ پشت کفشش بخوابد،وقت داشت!دست کرد داخل کیفش و دسته کلیدش را بیرون آورد ،نانا هنوز هم به دسته کلیدش وصل بود،از آن چیزهایی بود که دلش نمیخواست جدایش کند،مشکیِ چشمانش از دست رفته بود ولی لبخدش مثل همان وقت ها بود ،لبخندش را خوب به لبش پِرِس کرده بودند،کلید را در قفل چرخاند،سرش پایین بود که چشمش به جوراب های عروسکیش افتاد،دوستشان داشت،چرخی زد و کفش هایش را از جلوی در برداشت و داخل جاکفشی گذاشت،شالِ نصفه و نیمه بسته اش را درآورد و روی دسته کاناپه گذاشت ،مانتو و شلوارش را در آورد و تاپ –شلوار مشکیش را پوشید، کف پاهایش یخ کرده بود ،انگشتانش بی حس بود ،از گوشه ی میز سبد جورابش را بیرون کشید،جوراب روفرشی های منگوله دار آبی-قرمز قلبی قلبی اش را بیرون کشید و به پا کرد،کمرِ شلوارش برایش بزرگ بود ،قدش همینطور،نمیداست هنوز هم خوشش می آید که پایینِ شلوارش روی زمین کشیده شود و زیر پایش بیاید یا نه !فقط میدانست اینطوری راحت تر است ،نزدیک ضبط صوت رفت، آهنگ از میانه های خودش از سر گرفته شد،خوشایند بود ،خوشایند!درِ یخچال را باز کرد،به دنبال چه میگشت ؟نمیدانست!!درِ یخچال را بسته بود که فهمید اصلا نفهمیده چه میخواسته ،این بار که درِ یخچال را باز کرد سعی کرد با دقت بیشتری نگاه کند، با دقت بیشتری کمتر فکر کند ، دست برد و دوتایی از بادنجان های داخل نایلکس زرد رنگ بیرون آورد،زیر سیر آب بُرد و شست ،پوست کنش را براشت و به آرامی روی بادنجان ها سُر داد،سر و تهشان را زد،JUST THE TOW OF US تکرار میشد ،اوج میگرفت،نوای زندگیش را مینواخت و او کمی تکسین می یافت،ذهنش پر کشید به گذشته ،باز هم ناخواسته ،باز هم بی اراده ،باز هم خوسر،به اینکه چقدر از اتفاق های یهویی بدش می آمد ،به اینکه آنقدر اتفاق های یکهویی زندگیش بد بوده است که باعث شده از هر چه اتفاق یکهویی است بترسد ، بیزار شود،به اینکه چقدر دلش میخواست زندگیش ساکت باشد،آرام باشد،بی ترس باشد،زندگی باشد...یادش آمد که نزدیکیش به او چقدر غم انگیز شیرین بود،چقدر دردناک لذت بخش بود ،به اینکه دوس داشتنش چطور رنگ غم میگرفت...

نقطه ای روی دستش سوخت که نگاهش به بادنجانهای درون تابه کشید،روغن بود ...

  • ۱۵ آبان ۹۴ ، ۲۳:۳۰
  • ۶۰ نمایش
  • ملیـ ـکا

پنجره پیکان قدیمی و رنگ و رو رفته به اندازه ای باز بود که باران بتواند قطره ای روی صورتش بچکد،آفتاب می تابید ،باران میبارید و قلبش هنوز ثانیه میشمرد،سر انگشنانش کمی خیس شده بود که دستش را نشاند سر جایش و هلال روی لبهایش جان باخت،نفهمید چه شد که قطره از روی مژه هایش چکید ،سرش را بالا گرفت و بغض قورت داد،چشمان پیرمرد را در آینه دید که با سردی به او مینگریست،ثانیه شمار وسط چهار راه میشمرد،آرام آرام 98،99،100 از زیپ پشت کیفش هفت تومانی ای بیرون کشید و به سمت پیرمرد گرفت: ممنون آقا،شاید صدایش را نشنید،مهم هم نبود بشنود یا نه ! در را باز کرد و پیاده شد،از روی همان خط کشی های سفید رد میشد،باید رد میشد ،از همه چیز. شاخه گل ب دست بیرون آمد،قدمی بیش نرفته بود که چهره ای آشنا با همان نام مزخرف خطابش کرد ،از این نام حالش بهم میخورد،با هیجانی وصف نشدنی در آغوشی فشرده شد در حالی که دستانش هنوز در راستای بدنش قرار داشت،دستش را کشید و راه افتاد ،نمیشنید .فقط میفهمید دارد حرف میزند ،گه گداری سری تکان میداد ،گوشه لبش کمی بالا میرفت و گاهی هم زورکی میشد طرح لبخندی را در صورتش کاوید.میرفت ،کشیده میشد و باز هم نمیفهمید در را برایش باز کرد و اشاره کرد که او اول داخل شود ،زودتر از همه چیز موسیقی بیکلام کافه توجهش را جلب کرد ،روی صندلی های چوبین نشستند که شاخه گل را روی میز گذاشت " اووو گل واسه کیه?" و چشمانی که بالا آمد و سخن گفت... اگر قبلن تر ها بود میگفت :بیا واسه تو ! با کمی تردید گفت ولی گفت،هنوز میترسید "راستش...من هیچوقت قبولش نداشتم" 

"مگه میشه?"

"چرا نشه?"...

شاید اگر آن روزها آنقد فکرش را مشغول نکرده بود باز هم نمیگفت، همه راه را دوباره برگشت، تنهایی و با همان شاخه گل،پشیمان بود...

از باز کردن سفره ی جمع شده ی دلش...پشیمان!

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۳ مهر ۹۴ ، ۰۰:۰۱
  • ۶۷ نمایش
  • ملیـ ـکا

آرامانه

۳۰
شهریور

افسردگیش آنقدر عیان بود که نتواند انکار کند ، سلما هم آنوقت ها افسرده خطابش میکرد ،آن زمان ها هم افسرده بود فقط فرقش این بود که قبول نمیکرد ، هر که میگفت افسرده است با تمام خباثتش نگاهش میکرد و میگفت:«افسرده خودتی !» ولی خُب خیلی چیز ها به مثال گذشته نمیگذشت ،ساعت 5 بامداد بود ،چشمانش درست نمیدید،تلو تلو میخورد ولی مجبور بود بیدار شود،مجبور بود بیدار باشد،مجبــــور !!! مشتش را پر آب کرد و به صورتش ریخت ،سرد بود ولی لازم بود ،دست برد دکمه آف ضبط صوت را زد ،روی اسکاژ بنفش صورتیش مایع ظرفشویی ریخت و بدون دستکش ظرفشویی هایی زرد رنگ شروع کرد به کفی کردن ،تکان که میخورد موهایش می آمد جلوی چشمش ، خیلی ها لختی موهایش را دوست داشتند ،اعصابش خط خطی تر شده بود ، ظرف را در سینک رها کرد،صدایش سکوت خانه را شکست ،

کش مویش زیر کوسن در خودش جمع شده بود ، برش داشت ،موهایش را برد بالا و گوجه ای بست ! میخواست لفتش دهد دیرش میشد ، داشت یکجورایی میدوید که دامنش زیر پایش گیر کرد و بعد روی سرامیک ها زمین خورد ،قفسه سینه اش درد گرفته بود ،شانه ی راستش هم همینطور ،بلند شد و اینبار با آرامتر وارد آشپزخانه شد ،پشت سینک ایستاد و دوباره مشغول شد ،اشکش در آمده بود ،لوسش کرده بودند دیگر ، میدانست که لوسش کرده اند و اِلا یک زمین خوردن که گریه کردن نداشت ، میدانست لوسش کرده اند فقط کی اش را نمیدانست ، نمیدانست چه چیزی باعث شده تا این حد لوس باشد ! مشکلاتش ؟ نازکشی های پدرش ؟ دعواهایش با دوستان نداشته اش ؟ فقط میدانست لوس است ،اشکش سُر خور و روی انگشتش چکید ، مامان میگفت برایش اُفت دارد که دخترش پسرانه فکر میکند ،میگفت برایش اُفت دارد که دخترش دنبال پسرانه هایش میرود جای دخترانه هایش ،آفت دارد که با دخترش راه بیفتد میان لباس فروشی های پسرانه ،کجا بود که ببیند که حتی به یکی از پسرانه هایش نرسیده ، میخواست هم خودش باشد هم یاهای درونش ،میخواست بجای برادر نداشته اش یاهای درونش را شاد کند که نشد ، همه را از بین برد ، خودش را ،یاهایش را ،دخترانه و پسرانه هایشان را، شیر آب را بست ،چرخید و با همان دست های نمدارش گوشه ی دامنش را بالا گرفت تا بتواند راحتتر راه برود ،شلوار کتان آبی نفتی، مانتوی آزاد مشکی و جوراب های عروسکیش به تن کرد، موهایش را باز کرد و در پایین ترین جای ممکن بست ، شال آبی نفتیش را سر کرد ،نشست روی قالیچه ، موبایلش را از درز بین کاناپه بیرون کشید ،داشت زنگ میخورد مثل اکثر وقت ها سایلنت بود ،ناشناس بود ،نفهمید چرا جواب داد ،صدای مردانه ای آن طرف خط با دوم شخص مفرد خطابش کرد ،سلام کرد و قبل از اینکه منتظر پاسخش باشد حالش را پرسید ،مردک اشتباه گرفته بود ،ضربان قلبش بالا رفت ،هنوز نتوانسته بود عادت کند ،موبایلش را پایین آورد و سریع قطع کرد ،داخل کیف انداختدش ،دسته کلیدش را از روی جاکلیدی قهوه ای برداشت ، کتونی های مشکی خاکستریش را پوشید و سَرسَری بند هایش را بست ،بیرون رفت و در خانه را بست ، انگار هر روز باید عذاب وجدان چیزی را بکشد ،باید عادت میکرد ، بــــاید !

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۰۳
  • ۵۲ نمایش
  • ملیـ ـکا

آرامانه

۲۷
شهریور

از آن شب هایی بود که به زور میگرن تمام نشدنیش باید خوابش میبرد، از آن شب هایی که خاطراتش قاتل میشدند ،مثل شب های زیادی از زندگیش که بدون لبخند مادر خوابید ،بدون شب بخیر آذر ، بدون بهانه گیری های آرا،بدون صدای بیژن ،مامان وقتی بچه تر بود میگفت دلش میخواسته اسمش را نگار بگذارد میگفت اِسمت هیچ به رفتار هایت نمیخورد ؛ این را فقط وقتی بچه تر بود میگفت ،موزیکی که  روشن کرده بود هم نمیتوانست  جلوی پیشروی افکارش را بگیرد ، روی کاناپه سه نفره مشکی رنگش که آذر انتخاب کرده بود لم داده بود،دستانش روی چشمانش نشسته بودند ،شاید بازهم داشت یواشکی اشک میریخت.فکرد میکرد، به اینکه هنوز هم در تنهایی نمیتواند درس بخواند ،به پایان ترم سشنبه ،به اینکه چگونه پیشنهاد مژگان را برای بیرون رفتن رد کند، به خیلی چیزهایی که نباید فکر میکرد ، دلش زیاد میگرفت ،زود زود میگرف ولی هنوز هم به این دلگرفتگی های بی موقع عادت نداشت ، خیلی قبلن ها مژگان گفته بود هروقت دلت خواست زنگ بزن حرف بزنیم ،زنگ میزد که چه میشد؟ که چه میگفت ؟ زنگ میزد که مژگان دوباره قول بگیرد حتما سر قرار سشنبه برود؟ آن هم کافی شاپ؟دور از ذهنش بود ،خودش در کافی شاپ کار میکرد آن وقت بلند میشد با یک سری بچه پولدار میرفت کافی شاپ؟ مزه اشکهایش شاید دیگر شور نبود ، تلخ بود؛ هزار بار تلخ تر از جویدن بادامی که تمام وجودت را جمع کرده.لباس هایش را عوض کرده بود با دامن گلداری که از خاله برایش مانده بود ونیم آستین مشکیش ،دلش درد میکرد ،اگر قبلن تر ها که مامان میگف میرفت دکتر شاید حالا دردش انقدر زیاد نمیشد ،اضافه ی نیمروی صبحش هنوز روی میز بود ،با همان تکه نان هایی که حالا خشک شده بودند ،ظرف را در سینک که گذاشت حالش بهم خورد ، معده اش سوخت،دستش را زیر شیر آب برد و مشتی آب پشت گردنش ریخت ،خاله میگفت حال آدم جا می آید، کف زمین آشپزخانه نصفه نیمه اش دراز کشید ،شاید سردی سرامیک ها بتواند بهترش کند ،پلک هایش را روی هم گذاشت و در خودش جمع شد ،صدای موزیک لایت هنوز هم می آمد ، نمیتوانست درس بخواند ،یک جایی سمت چپ سینه اش سوخت ،ذهنش پر کشید به زمانی که فکر میکرد قلب سمت راست بدن است.باید میخوابید.

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۴۹
  • ۶۳ نمایش
  • ملیـ ـکا