جانا

جانا

دلم هوای موهایم را کرده،حسابی...
بهر قهقه یا هق هق
چه فرقی دارد؟
اینجا دختری شانه هایش میلرزد...
meligolabi@yahoo.com

۱۶ مطلب با موضوع «از زبان عکس ها» ثبت شده است

جلد دوم از کتاب"من پیش از تو به اسم"پس از تو" منتشر شد! از نشر آموت،البته من فقط یه جا خوندم که منتشر شد و اِلا نه توسایتی هست نه تو کتاب فروشی ای،شدیدا و در به در هم دنبالش هستم،کاش زودتر پیداش کنم؛حالا اینکه چرا اینقد عجله دارم واسه گرفتنش رو به موقع میگم.


  • ۵ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۲۲
  • ۱۵۷ نمایش
  • ملیـ ـکا

میدانی شیرین جان؟میدانی شیرینی مثل تورا خواستن چقدر دردناک شیرین است؟ میدانی خواستن ستاره ی پر نورِ آسمان چقدر درناک است؟

من نِی نِی چشمانم، بند بند وجودم،تک تک سلولهایم، دانه دانه ی انگشتانم،

همه ی همه

تورا میخواهند...

تورا میخواهند برای زندگی کردن

عمل غیر ارادی فقط این نیست که سوزن برود توی پایمان و جیغمان در آید

عمل غیر ارادی میتواند دوس داشت تو باشد،

میتواند دوس داشتن دستهایت باشد

میتواند دوس داشتن چشمهایت باشد

میتواند دوس داشتن صدایت باشد

حتی میتواند دوس داشتن آسمانی باشد که تو در آن نفس میکشی...

 

 

  • ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۱۰
  • ۹۹ نمایش
  • ملیـ ـکا

تو با قلب ویرانه ی من چه کردی
ببین عشق دیوانه ی من چه کردی

در ابریشم عادت آسوده بودم
تو با بالِ پروانه ی من چه کردی

ننوشیده از جام چشم تو مستم
خمار است میخانه ی من، چه کردی؟

مگر لایق تکیه دادن نبودم
تو با حسرتِ شانه ی من چه کردی؟

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده با خانه ی من چه کردی؟

جهان من از گریه است خیسِ باران
تو با سَقف کاشانه ی من چه کردی؟


 

  • ۴ نظر
  • ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۴۷
  • ۵۰۲ نمایش
  • ملیـ ـکا

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید :

گر چه شب تاریک است ، دل قوی دار ، سحر نزدیک است

 

دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند

مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند

آسمانها آبی
 
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق
 
می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری

نه ! از آن پاکتری..

تو بهاری ؟ نه ..
بهاران از توست

از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را !

هوس باغ و بهارانم نیست ..

ای بهین باغ و بهارانم تو !

 

*حمید مصدق



جمعه دستش بند است،به دلتنگی من،بیکار که می شود برای بغض هایم غروب میبافد...!!
  • ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۴۰
  • ۱۱۴ نمایش
  • ملیـ ـکا

http://s7.picofile.com/file/8243032026/5_Quote.jpg

تقصیر باران نیست این دیوانگی ها

تنها شدن در هر هوایی درد دارد

*محمد شریف

 

این واپسین روزها را خوب چزاندیم هاااااا،دست من یا دست تو اَش فکر نمیکردم زیاد فرقی کند،مهمش حالاست که دودل را چند دلم! و تو باز نیستی...میخواهم بفهمم،بدانم،درک کنم که...این جواب سوالم نیست!!! "این مایه ی تاسف است که این روزها جایی قرار گرفته ام که پارسال هم بودم،مایه ی تاســـــــف"

  • ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۳۴
  • ۷۳ نمایش
  • ملیـ ـکا

چهلُ نه.

۱۴
اسفند

می شود بیایی یک کاری کنی؟میشود بیایی این واپسین روزهایِ آخر سال را نچزانیم؟ بیایی و این روزها صلح باشیم،به سان پارسال ،بگذار گمان کنم امسال هم هستی،میدانی...پارسال که منتظر اسِ تبریک عید او بودم تو اس دادی...امسال که منتظر اسِ تو هستم هیچکس عیدم را تبریک نخواهد گفت،من یقین دارم،همان قدری که به23:23 دقیقه،همان قدری که به 17:17 دقیقه...همان قدر یقین دارم...

من..من نمیخواهم بی اعتنایی کنم،من بی توجه نیستم،تو خوب مرا بلد بودی،خوب مرا میخواندی،بخوان!اگر حوصله ات را ذهن و احساسم سر نبرده بخوان که دوستت دارم،بخوان که بی تو تنهای تنهای تنها میشوم،بخوان که قلبم با شنیدن صدایت میکوبد،میکومد،میکوبد...

بیا و بخوان،بیا و بخوان،به سان همان متن هایی که میخواندی،همانقدر آرام...هه!راستی...میدانی چه مدت است آرامش آغوشت آرامم نکرده؟یادت هست؟...میخواهی من یادت بیاورم؟از همان روزی که از پشت بغلت کردم ،همان روزی که دستانت را به پایین جیب هایت قفل کرده بودی و من بغلت کردم،و تو چه ظالمانه محرومم کردی.......دلم برای آغوشت تنگ شده،سخت است دلت تنگ چیزی شوی و نتوانی با پیش بگذاری که مبادا بازهم رانده شوی...


بیدار میشوم ،چای میخورم و دوستت ارم.

لباس میپوشم ،از خانه بیرون میروم و دوستت دارم.

در دلم دعا دعا میکنم که امروز نبینمت و دوستت دارم.

کیفم را روی صندلی میگذارم ،خوشحال از اینکه هنوز ندیده امت و دوستت دارم.

برمیگردم،میبینمت،چشم میدزدم و دوستت دارم.

سعی میکنم تا میتوانم از آنجا دور شوم و دوستت دارم.

میفهمم که داری به من نزدیک میشوی و دوستت دارم.

مقابلم قرار میگیری سلام میکنیم ،دست میدهیم و دوستت دارم.          

بوی هر عطری را که حس میکنم برمیگردم ، دنبال تو میگردم و همچنان دوستت دارم.

مثل یک کار واجب بین تمام کارهایم دوستت دارم و این تنها تنها کاریست که با جانُ دل دوستش دارم!


  • ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۴
  • ۶۶ نمایش
  • ملیـ ـکا

-یه چیزی بپرسم؟

-آره بپرس

-....هیچی ولش کن

-بگو!آدم راز داریم!

-درباره خودم بود

-میدونم!!!!

-مژگان از من ناراحته؟

-نه ناراحت نیس،اتفاقا نگار گفته بود ازش بپرم،گف نه ناراحت نیس،اون روز که خونه نگارشون بودی نگار گف پاشو بیا مژگانَم بیار آشتیشون بدیم!!!به مژگان گفتم گف اصن ما قهر نیستیم بخوایم آشتی کنیم!!!

حالم خوب نیس،مزخرفه،اعصاب خوردکنه،سردرد آوره ولی حالم خوب نیس،ینی هم خوب نیس هم خیلی بده،هه!به قول نگار از لحاظ روحی حالم خوب نیس،چیزهای حال خوب کن زندگیم دیگه حال خوب کن نیستن!مهده دردآورن،حالت تهوع آورن،گریه آورن...ریاضی گریه آوره،معادله خط گریه آوره،والیبال معده درد آوره،بسکت گریه آوره...بوی عطرش...بوی عطر اونی که شالشو میگرفتم جلویِ بینیم و زنده میشدم گریه آوره،حالت تحوع آوره...اونقد حالم بد هس که نتونیتم این مدت هیچی بنویسم،انقد حالم بد هس که این مدت با هرکی راه رفتم بعد یه مدت صداش در اومد که یه چیزی بگو،چه خبر؟ و من از افکارم برای لحظاتی جدا شدم و احساس کردم سرم به شدت دردمیکنه...

+اشک میریزم،میبارم،میمیرم،بخاطرِ تویی که با من قهر نیستی،به خاطر تویی که حالت خوب است،بخاطر تویی که نگاهم نمیکنی،بخاطر تویی که دوری میکنی،بخاطر دوست داشتن هایم،بخاطر شکستن هایم،بخاطر تمام لحظاتی که داشتم میشدم این آدم این روزها...من حالم خوب نیست،نه...من شکست خورده ام،من تویی را که از آدم هایی قابل احترامِ زندگیم بودی از دست داده ام...نه...نه...من حالم خوب نیست تو که نیستی...

دیروز تولد مریم بود،رادروزت مبارک مریمِ عزیزم:*


یاسر بینام-سوگند



  • ۲ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۳۱
  • ۱۰۸ نمایش
  • ملیـ ـکا

سیُ یک.

۱۷
آذر

من جز تو چیزی نمیخوام،تکیه داده بودم به صندلی و به این فکر میکردم که من جز تو چیزی نمیخوام...

 

+ نرگس دنده عقب بگیر ..

ــ می‌خوای برگردی پیش کسی ک نمیخوادت ؟

+ دوست دارم فکر کنم ک فقط از صدای دنده عوض کردن خوشم میاد...

  • ۱ نظر
  • ۱۷ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۹
  • ۷۹ نمایش
  • ملیـ ـکا

جودی ابوت:بابا لنگ دراز عزیزم تمام دلخوشیِ دنیایِ من اینست که ندانی دوستت دارم،وقتی میفهمیُ میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد؛چیزی شبیه غرور...لطفا گاهی خودت را به نفهمی بزن و بگذار دوستت بدارم،بعد تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند.

می آیی من جودی ابوتِ تو باشم و تو هم بابالنگ درازِ من؟ می آیی خودت را بزنی به نفهمی تا من بتوانم دوست داشتن برایت خرج کنم؟برایت نامه بنویسم و پست کنم ،تو بخوانی و یواشکی خوشحال شوی،یواشکی نگران شوی،بعدنش مثلا خشن شوی ،خشمگین شوی،بی اعتنا شوی ... می شود تو بشوی همان بابالنگ دراز خودم؟ من هم قول میدهم بشوم همان دختر ساده و آرام همان روزهای اول،قول میدهم کار به کارت نداشته باشم ،قول میدهم برایت شاعرانه ننویسم ،قول ِ{جودی آنه}...می آیی یواشکی دوستم داشته باشی ؟

قربانت برای همیشه : جودی



  • ۱۲ آذر ۹۴ ، ۲۱:۱۶
  • ۶۹ نمایش
  • ملیـ ـکا

بیستُ نه.

۰۹
آذر

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

یعنی همه جا تو،همه جا تو،همه جا تو...


 *محمدعلی بهمنی


+کُردها واژه‌های محبت آمیز زیادی دارند، بیشتر از هر واژه دیگری به یارشان، دلبرشان، به عشقشان "شیرین‌" می‌گویند، به زیباترین شکل ممکن، به جای "عزیزم" یا "عشقم"، کسی را که دوست دارند "شیرینم" صدا می‌کنند.یعنی تمام ِ معانی عاشقانه در یک واژه جمع می‌شوند، مثل ابری که تمام ِ باران‌های خنک را در خودش جمع کرده باشد، آن وقت می‌رسند به او، به او می‌گویند "شیرینم" و ابر درست بالای سر شیرین می‎بارد.

من خیلی حسودم،خیلی خیلی حسود؛از آن وقت هاییست که نمیدانم چه جوری بگویم...یک چیزهایی نوشتم که پاکِشان کردم،همانطور که نوشته بودمشان...همین حوالی خواهم گفت*دوستت دارم*


  • ۵ نظر
  • ۰۹ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۴
  • ۸۹ نمایش
  • ملیـ ـکا