جانا

جانا

دلم هوای موهایم را کرده،حسابی...
بهر قهقه یا هق هق
چه فرقی دارد؟
اینجا دختری شانه هایش میلرزد...
meligolabi@yahoo.com

۱۰ مطلب با موضوع «ترس هایم» ثبت شده است

http://s7.picofile.com/file/8243032026/5_Quote.jpg

تقصیر باران نیست این دیوانگی ها

تنها شدن در هر هوایی درد دارد

*محمد شریف

 

این واپسین روزها را خوب چزاندیم هاااااا،دست من یا دست تو اَش فکر نمیکردم زیاد فرقی کند،مهمش حالاست که دودل را چند دلم! و تو باز نیستی...میخواهم بفهمم،بدانم،درک کنم که...این جواب سوالم نیست!!! "این مایه ی تاسف است که این روزها جایی قرار گرفته ام که پارسال هم بودم،مایه ی تاســـــــف"

  • ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۳۴
  • ۷۷ نمایش
  • ملیـ ـکا

پنجاه.

۱۶
اسفند

برای هزارمین بار می گویم که رابطه ها را باید ساخت! هیچ رابطه ای خود به خود خوب نیست، هیچ رابطه ای خود به خود زنده نمی ماند! گلدان را بی آب دادن اگر رها کنید می میرد، رابطه ها را به امید زمان رها کنید می میرند! ما در مثلث تکراری سیزیف، ما در دایره ی تکراری پردستینیشن، به اختیار خودمان هیچ چیز به جز "عشق" نداریم!؛ رابطه هایتان را به امان خدا و زمان رها نکنید! زمان دشمن سرسخت رابطه هاست و خدا هیچ کاری نمی کند!... رابطه ها گلدان مصنوعی نیستند که تا ابد لبخند زنان و صاف صاف باقی بمانند... رابطه ها جان دارند و جاندار ها می میرند! برای هزارمین بار می گویم که رابطه ها را اگر هر روز نوازش نکنید بی شک می میرند!... نگذارید که این گلدان ها هی بمیرند و هی بروید گلدان تازه ای بخرید!... کشتن اینهمه گلدان منجر به پیدا کردنِ گلدانی جادویی که خود به خود تا ابد زنده بماند نمی شود!!!...

*مهدیه لطیفی


نه مرا طاقت غربت، نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

*سعدی

+دیگه نمتونم بیشتر از این حرف بزنم...

  • ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۳۳
  • ۷۰ نمایش
  • ملیـ ـکا

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آن چه میپنداشتیم

تا درخت دوستی برگی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

*حافظ

قلبم شور میزند،انگار که دارد درون دلم رعد و برق میزند،انگار که درون دلم طوفانی برپاست...شیرین !شیرین جانم میشود فردا چشمانت را ببندی؟میشود همین فردا را فقط نگاهم نکنی؟میدانی...شاید از خجالت آب شوم،شاید نگاهت ذوبم کند،شاید هم...شاید...شاید هم بی تفاوتیت به آتشم بکشد! بیا و دوستم بدار...تو را به خدایمان بیا و دوستم بدار...تو را به همان خدایی که اندی پیش گفتی مرا برای داشتنش شکر میکنی بیا و دوستم بدار...بیا و اینقدر بی تفاوت نباش،بیا و نگذار بشکنم ...بیا و بگذر از خیر این آدمی که این روزها شده ای...این روزها تو شیرین نیستی...این روزها تو تلخی،تلخ تلخ...شیرینم،میدانی چقد دلم برای خنده هایت تنگ شده بود؟میدانی؟هان؟ شیرین...تو امروز خندیدی،تو امروز برایشان خندیدی و من به اندازه ی تمام خوشی شان معده ام سوخت...و من به اندازه ی تمام خوشی شان گریستم...شیرین،حالم خوب نیست...به قرآنش قسم خوب نیست...شیرین،بیا و برایم بخند،بیا و بخند...

امروز عطرت را برداشنم...عطرت را برداشتم و نفس به نفس ،قدم به قدم خیابان ها را با هوای تو گذراندم...امروز عطر تو با من بود...

  • ۲ نظر
  • ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۱۸
  • ۱۴۷ نمایش
  • ملیـ ـکا

چهل و دو.

۰۱
بهمن

به من می گفتن دیوونه،ولی من دیوونه نیستم!قضیه بر می گرده به چند سال پیش،بعد از اینکه مادرم فوت کرد واسه اینکه از خاطرات خونه خلاص بشم یه آپارتمان توی ساختمونی چند طبقه اجاره کردم،اما خیلی زود فهمیدم توی همسایگیم یه مادر و پسر زندگی می کنن که از شانس من پسرِ هم اسم من بود!مادرش هم دائم اون رو صدا می زد،لحن صداش طوری بود که حس می کردم مادرم داره صدام می زنه،روزهای اول کلی کلافم می کرد اما بعدش سعی کردم از این اتفاق لذت ببرم، شروع کردم به جواب دادن!مادرِ اوآ پسرش می گفت شام حاضره،من این ور دیوار جواب می دادم الان میام،خیلی احمقانه بود ولی خب من صداش رو واضح می شنیدم،فکر می کردم مادرمه!می گفت شال گردن چه رنگی واست ببافم،می گفتم آبی،حتی وقتی صبح ها بیدارش می کرد بهش التماس می کردم بذاره پنج دقیقه بیشتر بخوابم!راستش من هیچ وقت پسرش رو ندیدم،فقط چند بار خودش رو یواشکی از پنجره دید زدم که می رفت بیرون،موهاش خاکستری بود،همیشه با کلی خرید بر می گشت.یه بار هم جرأت کردم و واسش یه نامه نوشتم'من هم اسم پسر شما هستم و شما رو مثل مادرم دوست دارم'!تا اینکه یه روز داستان بدجور بیخ پیدا کرد،یکی از دوست هام فهمید تو خونه دارم با خودم حرف می زنم،اونم دلسوزیش گل کرد و تا به خودم اومدم دیدم به زور بردنم تیمارستان،می گفتن اسکیزوفرنی دارم!توی تیمارستان کلی داروی حال به هم زن به خوردم دادن و واسم پرونده تشکیل دادن،من چند هفته ای بین بیمارهای اسکیزوفرنی زندگی می کردم که یکیشون فکر می کرد 'استیون اسپیلبرگ' شده،یکی دیگه هم فکر می کرد تونسته با روح 'بتهوون' ارتباط برقرار کنه،حالا این وسط من باید ثابت می کردم که فقط جواب زنِ همسایه رو می دادم،اما هر بار که داستان رو تعریف می کردم دکترها می گفتن همسایه ات اصلا کسی رو نداره،تنها زندگی می کنه!دیگه کم کم داشت باورم می شد که دیوونه شدم!تا اینکه یه روز زد به سرم و لباس دکتر رو پیچوندم و پوشیدم و از تیمارستان فرار کردم،صاف رفتم سراغ زنِ همسایه،اما از اون خونه رفته بود،فقط یه نامه واسم گذاشته بود:من هم شما رو مثل پسرم دوست دارم،پسرم اگه زنده بود،الان هم سن شما بود! 

*روزبه معین

+میفهمید حال و روزم را؟...سوال احمقانه ایست..خیلی احمقانه،هیچکس نمیفهمد،شب پیش مریم گفت چرا نمیخواهم بفهمم نگرانم است؟ و من فقط توانستم بگویم شاید چون کسی برایم نگران نشده...و او شاید توانست فقط پوزخند بزند ...نمیفهمید...خیلی چیزهارا،خیلی چیزها را،خیلی چیزها را...نمیفهمید باز هم قایم شدم پشت همین داستانک بالا...نمیفهمید دیگر،نمیفهمید حال و روز کسی را دکترش گفته هیچ نسخه ای نمیتواند تا قبل از آندوسکپی برایش بنویسد،نمیفهمید حالوروز دختری را که وقتی کلمه ی آندوسکپد از زبان دکتر خارج شد ترس را در پس چشمان مادرش دید...نمیتوانید بفهمید حال و روزم را...

  • ۳ نظر
  • ۰۱ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۷
  • ۹۸ نمایش
  • ملیـ ـکا

من امروز ترسیدم...امروز خیلی خیلی ترسیدم:

با کیمیا از جلوی قفسه کتاب رد میشدیم که جلد یه کتا توجهمو جلب کرد"از ترسیدن نترسید" 

-چه جالب،دوس دارم این کتابو بخونم...شاید چون از خیلی چیزا میترسم 

-این کتابو دارمش!

من امروز ترسیدم،مثل هر روز،مثل هر دقیقه،مثل هر نفس از روی ترسی که میکشم،من امروز ترسیدم،شاید چند ریشتری شدید تر!تو امروز گفتی که نکند شده باشی برایم چغندر(این صفت یک آدمیست در گذشته ام،همینقدر که بدانید کافیست)...تو امروز گفتی و سبک شدی، و من هنوز سنگینی حرفت را قورت نداده ام،حرفت برایم سنگین بود،آنقد که سرش بغض کنم،آنقدر که سرش گریه کنم،آنقدر که هی بروم قسمت پیامک ها و نوشته ات را بخوانم...حرفت برایم خیلی سنگین بود شیرین جان،دست من نیست،فکرم زیادی پرواز میکند،میخواهی یک کمی از پروازش را برایت تعریف کنم؟ فکرم دارد پرواز میکند همین حالا!دارد میگوید که تو فقط میخواستی مطمئن شوی که یک نفر،کمی آنطرف تر هنوز هم دوستت دارد و وقتی که مثل حالا مطمئن شدی بروی و ته دلت خر ذوق شوی که[آره دیگه!دوسم داره!!!]تو باید قول بدهی که هرچه هم که شد مثل من نشوی،من بلد نیستم مثل تو مهربان باشم،مثل من بد بودن را یاد نگیر،من بلد نیستم وقتی دلگیر میشوم بخواهم که رفعش کنی،من بلد نیستم مثل تو همه ی احساسم را پشت پلک هایم قایم کنم و با همه یکسان رفتار کنم،من فقط میتوانم بغض کنم،نپرسم،گریه کنم،دلتنگ شوم ،دلگیر شوم ونخواهم تو رفعش کنی که نکند خدای نکرده چیزی بگویم که دلت آزرده شود،قول بده!قول بده هیچگاه مثل من نشوی،من تو را میخواهم،خودت را...دست من نیست هاااا ولی من کمی زیادی حسودم،کمی زیادی حساسم،کمی زیادی دلتنگ آغوشت گشته ام...دست من نیست هااا ولی به گمانم کمی زیادی دوستت دارم شیرین جان!

  • ۲۰ دی ۹۴ ، ۱۵:۳۶
  • ۷۰ نمایش
  • ملیـ ـکا

سلام بابا !

اجازه هس هنوز بابا صداتون کنم؟ ،بابا من دخترِ فهمیده ایم،من درست فکر میکردم،شما به زور سرپرستی منو قبول کردید ،من میدونم که قبل از من شما سرپرست یه دختر دیگه بودید،من حالا خیلی چیزا میدونم ...میدونم که اونو خیلی دوس داشتید و هنوزهم دوسش دارید و دوستش هم خواهید داشت،فک میکردم میتونم جای اونو براتون پر کنم همونطوری که شما واسه من جای بابا رو پر کردید،شما منُ انتخاب کردید که جای اونو پر کنم ؟ شما فک میکردید من جایگزین خوبی میشم براش،اما بعدنش فهمیدین اینطوری نیس،فهمیدین نمیتونم جاشُ پر کنم ،بابا ! بابا شما خیلی دیر فهمیدید که من جایگزین خوبی نیستم ،من شمارُ جایگزین بابای نداشتم کردمُ شما اونموقع بود که فهمیدید که دچار سوتفاهم شدید،بابا...دلم خیلی براتون تنگ میشه،برای همه چیزاتون ،بابا من خیلی دوستتون دارم ،شاید خیلی ناراحت شین ولی من دوستتون دارم،شاید...شاید همونطوری که شما اون دخترُ دوس دارین ،من دلم تنگ میشه ...واسه اینکه بتونم بابا صداتون کنم ،واسه اینکه در صندوق پستُ باز کنم،واسه اینکه غافلگیر شم ،بابا ! از حالا دیگه درِ صندوقِ پستُ باز نمیکنم ،بابا...میشه آخرین خاطره روزانمو هم گوش کنید؟واسه آخرین بار...

خُب خُب بزارید اول گلومو صاف کنم،یکم بغضم گرفته صدام خش خشی شده،نمیخوام این آخرین بار صدام خش داشته باشه،میخوام صدای همیشگیم یادتون بمونه...

بابا دیشب کریسمس بود،بابا من تا صبح هِی از خواب بیدار میشدم و میرفتم در صندوقِ پستمُ باز میکردم،بابا راستی دستم بهتره ،میدونم براتون مهم نیس ولی گفتم شاید بخاطر کنجکاوی بخواید بدونید چه طوره ،دیشب همه تو سالن جشن گرفته بودن ،بهشون خیلی خوش گذش،ولی من نرفتم...خُب شاید الان بخواین بدونین از کجا فهمیدم بهشون خوش گذشته! منم بهتون میگم که چون سر و صداشون کل ساختمونو برداشته بود فهمیدم،تا خودِ صبح داشتن میزدنُ میرقصیدن...یادم رف!پیانو هم میزدن،البته من خیلی خوشحالم ! چون اگه آروم بودن صدای گریه هامو میشنیدن...بابا دیشب میخواستم براتون کارت تبریک سال نو درست کنم ولی حالم زیاد خوب نبود،یه چیز دیگه ! یادتونه گفتید کادوی تولدمُ برام آماده کردین ؟ میشه ازتون بخوام کادو رو برام نفرستید ؟! میدونم شاید بی ادبی باشه ولی ترجیح میدم وقتی دیگه دوستم ندارید کادوتونو نداشته باشم،مگه نه اینکه آدما تو روز تولد بقیه به کسایی هدیه میدن که دوسشون دارن؟ خُب شما که دیگه دوسم ندارین...

امروز نامَم براتون پر از {بابا} شد،این آخرین نامه بود ،میخواستم بیشتر صداتون کنم،دوستتون دارم بابا

قربانِ همیشگی شما:جریسا ابوت

+نوشته شده در دیشب


  • ۲ نظر
  • ۰۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۱۷
  • ۷۷ نمایش
  • ملیـ ـکا

درست زمانی یه چیزو از دست میدی که یقین داری به دستش آوردی...خیلی زود رفتی،شاید چون من خیلی زود یقین آوردم،شاید چون تو خیلی صادق بودی...یادته یه بار بهت گقتم از بین آدمای دورم تویی که اینقد صادقانه مهربونی?یادته?!شاید چون تو خیلی صادقانه مهربون بودی من زود بهت ایمان آوردم...شایدم نه!شاید هم چون منم خیلی یواشکی دوستت داشتم زود باورت کردم،شاید چون منم یواشکی دوستت داشتم...من داشتم همه دنیا رو از داشتنت پر میکردم که رفتی،داشتم به داشتنت کنارم افتخار میکردم که رفتی،من تو رو واسه آیندم میخواستم...تو نمیخواستی،من نمیخواستم اینطوری شه ولی شد،نمیخواستم از دستت بدم ولی نشد...دنیا هیچوخ به مراد من نچرخید...رفتی ولی من تا همیشه به دوست داشتنت افتخار میکنم،تا همیشه

+نباید کسی بفهمد

دل و دست این خسته خراب

از خواب زندگی میلرزد

باید تظاهر کنم حالم خوب است

راحتم...راضی ام...رها

راهی نیست...!مجبورم...

*سید علی صالحی

  • ۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۰:۰۹
  • ۶۹ نمایش
  • ملیـ ـکا

بابا لنگ دراز عزیزم؛این روزها دارم خیلی خیلی غصه میخورم،میدانی این خیلی بد است که من هِی دلم برایت تنگ میشود و تو نمیفهمی،خیلی بد است که وقتی دلم برایت تنگ میشود نمیدانم چی کنم،فقط میفهمم یک حجم بزرگی از من هِی دارد کسر میشود،بابا میخواهی برایت از حجم غصه خوردنم بگویم؟خُب چون تو الاَن نمیتوانی جواب من را بدهی خودم میگویم برایت!آنقدر دارم غصه میخورم،آنقدر دارم غصه میخورم که یک طرف دهانم از این جوش های گُنده زده،تازه هنوز نمیدانی چقدر میسوزد!!!غذا که میخواهم بخورم باید با یک طرف دهانم بخورم،بعد اینجوری مجبورم یواش یواش غذا بخورم،یک چیز دیگر هم هست که فکر میکنم باید بدانی،به نظر من همه ی اینها تقصیر توست،بخاطرِ توست که دهانم دارد آتیش میگیرد...بابا،یک جریسای بدی هست در وجودم که داد میزند:بابا دارد تو را تحمل میکند!بابا زورکی سرپرستی تو را قبول کرد! و خیلی چیزهای دیگر،بابا بیا این جریسای خیالباف را ساکت کن،اگر نتوانستی با زبان خوش ساکتش کنی از نظر من اشکالی ندارد اگر آنقدر کُتکش بزنی که خودش خفه شود!

بابا،کاش میشد بغلم کنی تا هم از سوزش این جوش ها کم شود،هم کمی حجم خالیِ قلبم پر شود.

  • ۱ نظر
  • ۱۹ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۲
  • ۹۶ نمایش
  • ملیـ ـکا

- خوب کار میکنه،دوسش دارم.

+نهال؟

- آره،فک کنم اسمش نهالِ.

+ خواهرمه.

نهال خواهرَش بود ، همانی که فک میکردم رفیقش بوده ...سال چهارم تربیت بدنی.سنجاقک آنهمه لطف را در حق خواهرش میکرد. سنجاقک سرَش شلوغ است ،خیلی شلوغ تر از آنچه فکرش را میکردم ؛دوس داشتنی تر است بیشتر از آنچه فکرش را میکردم ،از هم خیلی دوریم ،خیلی بیشتر از آنچه فکرش را میکردم.

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۲۰
  • ۷۰ نمایش
  • ملیـ ـکا

کَم کَم دارم از خودم میترسم،همه میخواهند من را بیرون کنند درست نمیدانم از چه ولی مطمئنم میخواهند بیرونم کنند شاید از همه جا -از خودم-از اتاقم- از دفترچه خاطراتم -از زندگیم-از زندگیشان -از قلبشان-از خاطراتشان -از کانتکت گوشی هایشان...میفهمم که دارم بیرون انداخته میشوم،میفهمم که میخواهند نباشم ولی خُب خیلی برایم سخت است ، نه اینکه بگویم برایم سخت است که میفهمم دارم بیرون انداخته میشوم –خب راستش این هم خیلی سخت است- ولی سخت تر از این اینست که نمیدام حالا که بیرون انداخته شدم کجایَم (؟)

نمیدانم کجای زندگیم ایستاده ام، گُم میشوم،سردرگم میشود وقتی همه باهم میخواهند بیرون بیندازنم،نمیدانم کجا باید باشم ، یادم میرود کی میخواهد کجا باشم و کی میخواهد کجا نباشم؛

حس وحال احسان را دارم، حس و حال عروسکی که خیلی وقت است دور نایلکس سفید پیچیده شده و گذاشتمش بالایِ بالای کمد و هر روز مقدار بیشتری خاک رویش مینشیند ، مثل احسانی که فقط میتواند ببیند بی رحمیَم را و دَم نزند.

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۱۹
  • ۶۹ نمایش
  • ملیـ ـکا