جانا

جانا

دلم هوای موهایم را کرده،حسابی...
بهر قهقه یا هق هق
چه فرقی دارد؟
اینجا دختری شانه هایش میلرزد...
meligolabi@yahoo.com

۲۹ مطلب با موضوع «دل درد» ثبت شده است

چی دردیست که دچارش کرده ای ام؟ هان؟ تو رفتی و من نه میتوانم فراموشت کنم،

نه میتوانم به تو برگردم،

نه میتوانم دوستت ندارم،

نه میتوانم داشته باشمت و

نه میتوانم از تو ننویسم،لعنت به تو و درد هایی که آوری،لعنت به تنهایی که تو را نصیبم کرد،لعنت به تویی که دستت را انداختی در زندگیم و چرخاندی و چرخاندی و چرخاندی و آخر سر مرا به سان مورچه ای بلند کرده و گذاشتی رو به راهی که نمیدانم مقصدش کجاست.

+این معجزه ست که من بعد تو هنوز شعر میخونم،هنوز شالگردن میندازم دور گردنم...ولی نه!من دیگه عطر نمیزنم،آره دیگه عطر نمیزنم.

  • ۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۵
  • ۱۴۰ نمایش
  • ملیـ ـکا

شصت و سه.

۲۲
تیر

من خیلی چیزها را درست از زمانی که تو با رفت و آمدت به زندگیم به گند کشیدی نمیفهمم،من نمیفهمم چرا آدمها در زندگیشان دلتنگی دارند،نمیفهمم چرا آدمها باید همدیگر را دوست بدارند و بعدش به مثال خر پشیمان شوند،من نمیفهمم چرا نباید آدمها سرشان بیندازند پایین و زندگیشان را بکنند،اگر همه آدمها سرشان را می انداختند پایین و زندگیشان را میکردند دیگر کسی عاشق راه رفتن کسی نمیشد،دیگر کسی دل به چشم و ابروی دیگری نمیبست،دیگر واژه ای به نام و مفهوم عشق و دوست داشتن نبود،آهنگ های غمگین هم نبودند،کاش آدمها ربات بودند،ربات های چینی!

  • ۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۰:۴۶
  • ۱۳۹ نمایش
  • ملیـ ـکا

میدانی باور کردن در عین باورنکردن چیست؟

این است که من یک چیزی را باور کردم و بخاطر یک سری چیزهای دیگری میخواهم باور نکنم،یعنی شرایط یک طوری میشود که هِی با خودم میگویم مگر میشود؟اصلا مگر امکان دارد؟ نه بابا توهم زده ام!

اینکه تو آمدی ، سلام کردی ، دست دادی ، گوشه ای نشستی، کتابت را باز کردی

اینکه من سلام کردم،دست دادم،مثلا به کارم ادامه دادم ،در عمل انجام شده قرار گرفتم،اجبارا کسی را در آغوش گرفتم که نه تنها حسِ خوبی عایدم نشد بلکه حالم هم از خودم بهم خورد

اینکه تو بلند شدی و رفتی

اینها باورکردن در عین باورنکردن است،این ها توانایی این را دارند که تا آخر عمر بتوانند دهانت را در بیشترین حد ممکن باز نگه دارند،امان از اینها،امـــان!

  • ۰۶ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۸
  • ۱۴۸ نمایش
  • ملیـ ـکا

تو با قلب ویرانه ی من چه کردی
ببین عشق دیوانه ی من چه کردی

در ابریشم عادت آسوده بودم
تو با بالِ پروانه ی من چه کردی

ننوشیده از جام چشم تو مستم
خمار است میخانه ی من، چه کردی؟

مگر لایق تکیه دادن نبودم
تو با حسرتِ شانه ی من چه کردی؟

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده با خانه ی من چه کردی؟

جهان من از گریه است خیسِ باران
تو با سَقف کاشانه ی من چه کردی؟


 

  • ۴ نظر
  • ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۴۷
  • ۶۰۷ نمایش
  • ملیـ ـکا


ادوارد: میدونی فرق بین درد و رنج چیه؟آنا: چه فرقی میکنه؟ وقتی دوتاشون بدن!ادوارد: وقتایی که باهات حرف میزنم وحواست پیش یکی دیگه س،این میشه رنج!آنا: خب درد چیه اونوقت؟ادوارد : که با این حال باز دوستت دارم!

*رابرت کیوساک

من اختیار نکردم به جز تو یارِ دگر به غیرِ گریه که آن هم در اختیارم نیست ...هیچگاه نفهمیدی جواب "دوستت دارم"هایی که دوستشان دارم همچنین نیست،تو اگر بگویی دوستت دارم!اگر بار دیگر بگویی دوستت دارم......راستی اصلا میخواهی بدانی اگر بگویی چه میکنم؟خب میتوانی امتحان کنی تا ببینی:)

اگر آن ترک شیرازی به دست ارد دل مارا

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی،که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکناباد و گلگشت مصلا را

* حافظ

+یه سری مسابقات هس به اسمIMC(مسابقات جهانی ریاضی) که امسال مرحله سومش تایلنده،دیروزکیمیا گف مرحله اول قبول شدم،آقا ماکلی خوشحااال،بعد اومدم خونه گفتم نکنه اشتباه کرطه و اینا،بعد امروز تو مدرسه نمتونستم صفحمو بیارم،شمارندمو دادم مسئول کارگاهمون زد بعد دیدم نه!جدی جدی قبول شدم! بعدش فهمیدیم کلا مارو از طرف اداره نمیبرن،ینی خیلی شیک برگشتن گفتن به ما هیچ ربطی نداره،مدرسمونم که از اون بدتر،50تومن نمیدن حالا وردارن ما هف نفرو ببرن؟ کلا اینکه قضیه رفتنمون رو هواس،10هم مرحله دومه،ما رو نگه داشتن بین زمین و آسمون...خدا بخیرمون کنه

  • ۱۵ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۲۰
  • ۱۲۵ نمایش
  • ملیـ ـکا

دیروز صبح که بیدار شدم فقط میدونستم که لحظه ی سال تحویل 8و خورده ایه،اونموقع 7و خورده ایه بود،رفتم حموم،گفتم زودی میام دیگه،وقتی اومدم بیرون8:40دقیقه بود،سال تحویل شده بود،بابا ظرف میشست،مامان با بهار بازی میکرد،فاطمه هم تو اتاقش مثلا داش درس میخوند...از عادیش هم عادی تر...از مزخرفش هم مزخرف تر،فقط مامان وقتی منو دید گف عیدت مبارک! و تموم...بعد از ظهرش،ساعتای 7اینا رفتیم خونه مادرجون(مادربزرگ مامانم)،بعدشم خونه مامانبزرگ خودم...الان هم دارم روز مرگی میکنم،هیچ حس خاصی هم ندارم ،اگه احساسم از دوروز پیش بدتر باشه بهتر نیس...بهار حالش خوب نیس،سرماخورده شدیده،دستم دوباه درد میکنه،صبح دوباره رگش باد کرده بود،دیشب هم به زور 4تا استامینوفن و دستمال سر و چشم بند خوابم برد،

این چیه رازیست که هرسال بهار

با عزای دل ما می آید

*هوشنگ ابتهاج

  • ۰ نظر
  • ۰۲ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۰۳
  • ۸۵ نمایش
  • ملیـ ـکا

توی زندان یه اصطلاح هست که میگن: طرف خودشو کشید بالا! یعنی خودکشی کرد... به نظرم خیلی اصطلاح بهتری نسبت به کلمه "خودکشی" میاد. مثل اینکه میخواد شجاعت رو نشون بده. شجاعت اینکه کار رو تموم کنی و خودتو از خفت و مرگ تدریجی بالا بکشی. مثل همین امروز صبح که صدای سرباز و زندانی ها پیچید توی بند دو و بعد همه به گوش هم رسوندند که "خودشو کشید بالا". با نخ دوک، توی حموم. چقدر باید می مرد و زنده می شد برای رسیدن به روز قصاص اونم بخاطر پنجاه هزار تومن؟! بچه های پیرزنه می دونستند که مادرشون خیلی پیر بوده و وقتی دست گذاشتند روی دهنش که جیغ نکشه از نظر بدنی کم آورده و مرده. امروز گفته بودند که می خواستند رضایت بدن و فقط دزد رو کمی اذیت کنند. ولی آخه یه نفر در روز چند بار می تونه بمیره و زنده بشه برای ادب شدن؟! وصیت نامه اش رو می نویسه و تمام جرم رو به عهده می گیره تا دوستش حداقل زنده بمونه بعد چند لایه نخ دوک و حموم... خودشو کشید بالا! به نظرم دیگه ادب شده بود. مرام به خرج داده بود و یکی دیگه رو نجات داده بود و بعد توی هوای آخرای اسفند، خودشو از خفت و مرگ تدریجی بالا کشیده بود... اون لحظه به چی فکر می کردی؟ چیزی از بچگیت به یاد می آوردی؟ از خانواده ات؟ گریه ات گرفت یا نه؟ یا شاید توی ذهنت هیچ تصویری جز فقر و بدبختی نبوده. به گمونم زندگی رو واقعی و بدون رویا پردازی می دیدی که اینطور شجاعانه و بی تردید خودتو بالا کشیدی!*این پست کاملا واقعیه. سخاوتمندانه برای آرامش روحش دعا کنید و فاتحه بفرستید!

  • ۱۷ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۵۱
  • ۷۶ نمایش
  • ملیـ ـکا

چهلُ نه.

۱۴
اسفند

می شود بیایی یک کاری کنی؟میشود بیایی این واپسین روزهایِ آخر سال را نچزانیم؟ بیایی و این روزها صلح باشیم،به سان پارسال ،بگذار گمان کنم امسال هم هستی،میدانی...پارسال که منتظر اسِ تبریک عید او بودم تو اس دادی...امسال که منتظر اسِ تو هستم هیچکس عیدم را تبریک نخواهد گفت،من یقین دارم،همان قدری که به23:23 دقیقه،همان قدری که به 17:17 دقیقه...همان قدر یقین دارم...

من..من نمیخواهم بی اعتنایی کنم،من بی توجه نیستم،تو خوب مرا بلد بودی،خوب مرا میخواندی،بخوان!اگر حوصله ات را ذهن و احساسم سر نبرده بخوان که دوستت دارم،بخوان که بی تو تنهای تنهای تنها میشوم،بخوان که قلبم با شنیدن صدایت میکوبد،میکومد،میکوبد...

بیا و بخوان،بیا و بخوان،به سان همان متن هایی که میخواندی،همانقدر آرام...هه!راستی...میدانی چه مدت است آرامش آغوشت آرامم نکرده؟یادت هست؟...میخواهی من یادت بیاورم؟از همان روزی که از پشت بغلت کردم ،همان روزی که دستانت را به پایین جیب هایت قفل کرده بودی و من بغلت کردم،و تو چه ظالمانه محرومم کردی.......دلم برای آغوشت تنگ شده،سخت است دلت تنگ چیزی شوی و نتوانی با پیش بگذاری که مبادا بازهم رانده شوی...


بیدار میشوم ،چای میخورم و دوستت ارم.

لباس میپوشم ،از خانه بیرون میروم و دوستت دارم.

در دلم دعا دعا میکنم که امروز نبینمت و دوستت دارم.

کیفم را روی صندلی میگذارم ،خوشحال از اینکه هنوز ندیده امت و دوستت دارم.

برمیگردم،میبینمت،چشم میدزدم و دوستت دارم.

سعی میکنم تا میتوانم از آنجا دور شوم و دوستت دارم.

میفهمم که داری به من نزدیک میشوی و دوستت دارم.

مقابلم قرار میگیری سلام میکنیم ،دست میدهیم و دوستت دارم.          

بوی هر عطری را که حس میکنم برمیگردم ، دنبال تو میگردم و همچنان دوستت دارم.

مثل یک کار واجب بین تمام کارهایم دوستت دارم و این تنها تنها کاریست که با جانُ دل دوستش دارم!


  • ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۴
  • ۷۹ نمایش
  • ملیـ ـکا

من...من هیچگاه خیانت را یاد نگرفتم، من پر از بغضم،پر از دردم،پر از ضخمم...من دلم را دار میزنم اگر حتی ثانیه ای خواستن کسی را بخواهد که بداند تورا درصدی ناراحت میکند،یا نه!من دلم را دار میزنم اگر حتی ثانیه ای خواستن کسی را بخواهد که بداند کمی،فقط کمی خم به ابروهایت می آورد؛بخاطر تو نیست هاااا،میدانی آخر من ابروهایت را مثل همیشه دوست دارم...من...من بعد تو از خیلی چیزهایِ بیشتری بدم میاد،من بعد تو از خیلی چیزهای بیشتری اشکم میگیرد،من بعد تو شب های خیلی بیشتری در خیابانها پرسه میزنم،به قول نگار من بعد تو خیلی لوس تر شده ام!!!و تو...تو بعدِ من خیلی های بیشتری را دوست داری،خیلی چیزهای بیشتری را دوست داری و....و خیلی کمتر به کسی به اسم"من"فکر میکنی...نه نه شاید بهتر است بگویم و فکر کسی به اسم"من"خیلی کمتر از جیغ و جار ذهنت عبور می کند...

[ آدمها وقتی آدمها را نمیخواهند لهش میکنند] تسنیم

 

+ دلم که تنگ میشود مغزم چند برابر دلم گشاد میشود، گشاد و گشاد و گشادتر ! آنقد که نمیشود جمعش کرد (!!!)21/5/94

 

من هیچوقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته؛همان است که اول داشته ام،آنچه که شکست ،شکسته و من ترجیح میدهم در خاطر خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تا اینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم بیبینم.

{مارگارت میچل}

+میگن چیزی واسه تموم شدن جود نداره،میگن هیچی نیس،میگن...میگن هیچی از اولشم نبوده...تورو خدا کسی کاری کند...یکی بیاید کاری کند...التماس میکنم اگر کسی میتواند کمکم کند...

  • ۱۱ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۵۴
  • ۷۰ نمایش
  • ملیـ ـکا

-یه چیزی بپرسم؟

-آره بپرس

-....هیچی ولش کن

-بگو!آدم راز داریم!

-درباره خودم بود

-میدونم!!!!

-مژگان از من ناراحته؟

-نه ناراحت نیس،اتفاقا نگار گفته بود ازش بپرم،گف نه ناراحت نیس،اون روز که خونه نگارشون بودی نگار گف پاشو بیا مژگانَم بیار آشتیشون بدیم!!!به مژگان گفتم گف اصن ما قهر نیستیم بخوایم آشتی کنیم!!!

حالم خوب نیس،مزخرفه،اعصاب خوردکنه،سردرد آوره ولی حالم خوب نیس،ینی هم خوب نیس هم خیلی بده،هه!به قول نگار از لحاظ روحی حالم خوب نیس،چیزهای حال خوب کن زندگیم دیگه حال خوب کن نیستن!مهده دردآورن،حالت تهوع آورن،گریه آورن...ریاضی گریه آوره،معادله خط گریه آوره،والیبال معده درد آوره،بسکت گریه آوره...بوی عطرش...بوی عطر اونی که شالشو میگرفتم جلویِ بینیم و زنده میشدم گریه آوره،حالت تحوع آوره...اونقد حالم بد هس که نتونیتم این مدت هیچی بنویسم،انقد حالم بد هس که این مدت با هرکی راه رفتم بعد یه مدت صداش در اومد که یه چیزی بگو،چه خبر؟ و من از افکارم برای لحظاتی جدا شدم و احساس کردم سرم به شدت دردمیکنه...

+اشک میریزم،میبارم،میمیرم،بخاطرِ تویی که با من قهر نیستی،به خاطر تویی که حالت خوب است،بخاطر تویی که نگاهم نمیکنی،بخاطر تویی که دوری میکنی،بخاطر دوست داشتن هایم،بخاطر شکستن هایم،بخاطر تمام لحظاتی که داشتم میشدم این آدم این روزها...من حالم خوب نیست،نه...من شکست خورده ام،من تویی را که از آدم هایی قابل احترامِ زندگیم بودی از دست داده ام...نه...نه...من حالم خوب نیست تو که نیستی...

دیروز تولد مریم بود،رادروزت مبارک مریمِ عزیزم:*


یاسر بینام-سوگند



  • ۲ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۳۱
  • ۱۱۸ نمایش
  • ملیـ ـکا