جانا

جانا

دلم هوای موهایم را کرده،حسابی...
بهر قهقه یا هق هق
چه فرقی دارد؟
اینجا دختری شانه هایش میلرزد...
meligolabi@yahoo.com

بیست و سه.آرامانه

جمعه, ۱۵ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۳۰ ب.ظ

به پشت در که رسید خم شد و روی یک پایش نشت و شروع کرد به باز کردن بند کفش هایش،وقت داشت ،مجبور نبود پاهایش را با فشار از داخل حصار کفش بیرون بکشد که مدتی بعد فُمِ پشت کفشش بخوابد،وقت داشت!دست کرد داخل کیفش و دسته کلیدش را بیرون آورد ،نانا هنوز هم به دسته کلیدش وصل بود،از آن چیزهایی بود که دلش نمیخواست جدایش کند،مشکیِ چشمانش از دست رفته بود ولی لبخدش مثل همان وقت ها بود ،لبخندش را خوب به لبش پِرِس کرده بودند،کلید را در قفل چرخاند،سرش پایین بود که چشمش به جوراب های عروسکیش افتاد،دوستشان داشت،چرخی زد و کفش هایش را از جلوی در برداشت و داخل جاکفشی گذاشت،شالِ نصفه و نیمه بسته اش را درآورد و روی دسته کاناپه گذاشت ،مانتو و شلوارش را در آورد و تاپ –شلوار مشکیش را پوشید، کف پاهایش یخ کرده بود ،انگشتانش بی حس بود ،از گوشه ی میز سبد جورابش را بیرون کشید،جوراب روفرشی های منگوله دار آبی-قرمز قلبی قلبی اش را بیرون کشید و به پا کرد،کمرِ شلوارش برایش بزرگ بود ،قدش همینطور،نمیداست هنوز هم خوشش می آید که پایینِ شلوارش روی زمین کشیده شود و زیر پایش بیاید یا نه !فقط میدانست اینطوری راحت تر است ،نزدیک ضبط صوت رفت، آهنگ از میانه های خودش از سر گرفته شد،خوشایند بود ،خوشایند!درِ یخچال را باز کرد،به دنبال چه میگشت ؟نمیدانست!!درِ یخچال را بسته بود که فهمید اصلا نفهمیده چه میخواسته ،این بار که درِ یخچال را باز کرد سعی کرد با دقت بیشتری نگاه کند، با دقت بیشتری کمتر فکر کند ، دست برد و دوتایی از بادنجان های داخل نایلکس زرد رنگ بیرون آورد،زیر سیر آب بُرد و شست ،پوست کنش را براشت و به آرامی روی بادنجان ها سُر داد،سر و تهشان را زد،JUST THE TOW OF US تکرار میشد ،اوج میگرفت،نوای زندگیش را مینواخت و او کمی تکسین می یافت،ذهنش پر کشید به گذشته ،باز هم ناخواسته ،باز هم بی اراده ،باز هم خوسر،به اینکه چقدر از اتفاق های یهویی بدش می آمد ،به اینکه آنقدر اتفاق های یکهویی زندگیش بد بوده است که باعث شده از هر چه اتفاق یکهویی است بترسد ، بیزار شود،به اینکه چقدر دلش میخواست زندگیش ساکت باشد،آرام باشد،بی ترس باشد،زندگی باشد...یادش آمد که نزدیکیش به او چقدر غم انگیز شیرین بود،چقدر دردناک لذت بخش بود ،به اینکه دوس داشتنش چطور رنگ غم میگرفت...

نقطه ای روی دستش سوخت که نگاهش به بادنجانهای درون تابه کشید،روغن بود ...

  • ۹۴/۰۸/۱۵
  • ۶۰ نمایش
  • ملیـ ـکا