جانا

جانا

دلم هوای موهایم را کرده،حسابی...
بهر قهقه یا هق هق
چه فرقی دارد؟
اینجا دختری شانه هایش میلرزد...
meligolabi@yahoo.com

۸ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

مروز شهر را زیر پا گذاشتم،برای تو،امروز که دلتنگت شده بودم پرسه زدم در خیابان ها،زیر همین آسمان تیره،زیر همین آسمانی که تو در هوایش نفس میکشی،ساعتی پیش من تنهایی قدم زدم،از خانه بیرون زدم،دلتنگیم برای حجم خانه زیاد بود،قدم زدم و به تو فکر کردم،به تو فکر کردم،به تو فکر کردم...

امروز خیلی دلتنگت شدم، انگشتان بی حواسم شماره ات را گرفت...

و تو باز جواب ندادی...میدانی خوشحالیش کجاست?آنجاییست که گوشیت را وسط زنگ زدن خاموش نکردی،یا همان جاییست که یکهو مشغول نشدی...

امروز دلم خیلی برایت تنگ شد...


تو چه میفهمی عشق را

در نگاه غریبه یافتن

هنگامی که چون نسیم می خرامد به گندم زار

تو چه میفهمی?

وقتی میدانی هرگز به دستش نخواهی آورد

آه چه افسوس عجیبی افسون میکند لحظه هایم را

تو چه میفهمی افسوس را

و عشق را

تو چه میفهمی?!

*سیامک عباسی

+ما آمده بودیم تا دوست داشتن را کمرنگ کنیم،بی رنگ کنیم...

امروز در خیابان دختری را دیدم که در نظرم آشنا آمد،نگاهش کردم،صورتش شبیه عکسی بود که دیده بودم،فکر میکردم قد بلندتر و خوش اندامتر باشد،هنوز نگاهش میکردم،وقتی داشت میچرخید نگاهم را دید،مهبوت نگاه میکرد،عجیب بود...فکر نمیکنم عکسی از من دیده باشد،درست مطمئن نبودم،خواستم پیش بروم و آشنایی بدهم که دستش را بالا آورد و روی لباس داخل کاور گذاشت،آستین پالتویش کمی بالا رفت و دستبندش شاید کمی پایین...برگشتم...خودش بود،فاطمه بود...

  • ۲ نظر
  • ۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۹
  • ۱۲۴ نمایش
  • ملیـ ـکا

درست زمانی یه چیزو از دست میدی که یقین داری به دستش آوردی...خیلی زود رفتی،شاید چون من خیلی زود یقین آوردم،شاید چون تو خیلی صادق بودی...یادته یه بار بهت گقتم از بین آدمای دورم تویی که اینقد صادقانه مهربونی?یادته?!شاید چون تو خیلی صادقانه مهربون بودی من زود بهت ایمان آوردم...شایدم نه!شاید هم چون منم خیلی یواشکی دوستت داشتم زود باورت کردم،شاید چون منم یواشکی دوستت داشتم...من داشتم همه دنیا رو از داشتنت پر میکردم که رفتی،داشتم به داشتنت کنارم افتخار میکردم که رفتی،من تو رو واسه آیندم میخواستم...تو نمیخواستی،من نمیخواستم اینطوری شه ولی شد،نمیخواستم از دستت بدم ولی نشد...دنیا هیچوخ به مراد من نچرخید...رفتی ولی من تا همیشه به دوست داشتنت افتخار میکنم،تا همیشه

+نباید کسی بفهمد

دل و دست این خسته خراب

از خواب زندگی میلرزد

باید تظاهر کنم حالم خوب است

راحتم...راضی ام...رها

راهی نیست...!مجبورم...

*سید علی صالحی

  • ۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۰:۰۹
  • ۷۴ نمایش
  • ملیـ ـکا

بابا لنگ دراز عزیزم؛این روزها دارم خیلی خیلی غصه میخورم،میدانی این خیلی بد است که من هِی دلم برایت تنگ میشود و تو نمیفهمی،خیلی بد است که وقتی دلم برایت تنگ میشود نمیدانم چی کنم،فقط میفهمم یک حجم بزرگی از من هِی دارد کسر میشود،بابا میخواهی برایت از حجم غصه خوردنم بگویم؟خُب چون تو الاَن نمیتوانی جواب من را بدهی خودم میگویم برایت!آنقدر دارم غصه میخورم،آنقدر دارم غصه میخورم که یک طرف دهانم از این جوش های گُنده زده،تازه هنوز نمیدانی چقدر میسوزد!!!غذا که میخواهم بخورم باید با یک طرف دهانم بخورم،بعد اینجوری مجبورم یواش یواش غذا بخورم،یک چیز دیگر هم هست که فکر میکنم باید بدانی،به نظر من همه ی اینها تقصیر توست،بخاطرِ توست که دهانم دارد آتیش میگیرد...بابا،یک جریسای بدی هست در وجودم که داد میزند:بابا دارد تو را تحمل میکند!بابا زورکی سرپرستی تو را قبول کرد! و خیلی چیزهای دیگر،بابا بیا این جریسای خیالباف را ساکت کن،اگر نتوانستی با زبان خوش ساکتش کنی از نظر من اشکالی ندارد اگر آنقدر کُتکش بزنی که خودش خفه شود!

بابا،کاش میشد بغلم کنی تا هم از سوزش این جوش ها کم شود،هم کمی حجم خالیِ قلبم پر شود.

  • ۱ نظر
  • ۱۹ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۲
  • ۱۱۷ نمایش
  • ملیـ ـکا

سیُ یک.

۱۷
آذر

من جز تو چیزی نمیخوام،تکیه داده بودم به صندلی و به این فکر میکردم که من جز تو چیزی نمیخوام...

 

+ نرگس دنده عقب بگیر ..

ــ می‌خوای برگردی پیش کسی ک نمیخوادت ؟

+ دوست دارم فکر کنم ک فقط از صدای دنده عوض کردن خوشم میاد...

  • ۱ نظر
  • ۱۷ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۹
  • ۸۹ نمایش
  • ملیـ ـکا

جودی ابوت:بابا لنگ دراز عزیزم تمام دلخوشیِ دنیایِ من اینست که ندانی دوستت دارم،وقتی میفهمیُ میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد؛چیزی شبیه غرور...لطفا گاهی خودت را به نفهمی بزن و بگذار دوستت بدارم،بعد تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند.

می آیی من جودی ابوتِ تو باشم و تو هم بابالنگ درازِ من؟ می آیی خودت را بزنی به نفهمی تا من بتوانم دوست داشتن برایت خرج کنم؟برایت نامه بنویسم و پست کنم ،تو بخوانی و یواشکی خوشحال شوی،یواشکی نگران شوی،بعدنش مثلا خشن شوی ،خشمگین شوی،بی اعتنا شوی ... می شود تو بشوی همان بابالنگ دراز خودم؟ من هم قول میدهم بشوم همان دختر ساده و آرام همان روزهای اول،قول میدهم کار به کارت نداشته باشم ،قول میدهم برایت شاعرانه ننویسم ،قول ِ{جودی آنه}...می آیی یواشکی دوستم داشته باشی ؟

قربانت برای همیشه : جودی



  • ۱۲ آذر ۹۴ ، ۲۱:۱۶
  • ۸۰ نمایش
  • ملیـ ـکا

بیستُ نه.

۰۹
آذر

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

یعنی همه جا تو،همه جا تو،همه جا تو...


 *محمدعلی بهمنی


+کُردها واژه‌های محبت آمیز زیادی دارند، بیشتر از هر واژه دیگری به یارشان، دلبرشان، به عشقشان "شیرین‌" می‌گویند، به زیباترین شکل ممکن، به جای "عزیزم" یا "عشقم"، کسی را که دوست دارند "شیرینم" صدا می‌کنند.یعنی تمام ِ معانی عاشقانه در یک واژه جمع می‌شوند، مثل ابری که تمام ِ باران‌های خنک را در خودش جمع کرده باشد، آن وقت می‌رسند به او، به او می‌گویند "شیرینم" و ابر درست بالای سر شیرین می‎بارد.

من خیلی حسودم،خیلی خیلی حسود؛از آن وقت هاییست که نمیدانم چه جوری بگویم...یک چیزهایی نوشتم که پاکِشان کردم،همانطور که نوشته بودمشان...همین حوالی خواهم گفت*دوستت دارم*


  • ۵ نظر
  • ۰۹ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۴
  • ۹۷ نمایش
  • ملیـ ـکا

بیستُ هشت.

۰۷
آذر

خسته‌ام به اندازه ماشین لباس‌شویی کنج آشپزخونه نمور ک کثافت‌ها را می‌شوید .. می‌شوید .. می‌شوید و تمام نمی‌شوند .. خسته‌ام مثل ماشین لباس‌شویی ک هدیه مادرشوهر باشد و عروس سمتش نرود .. ماشین لباس‌شویی که عرق و چرک و کثافت را پاک می‌کند و آخرِ سر ضربه‌ی انگشت شست پای زنی ک هق‌هق می‌کند و لباس مردانه‌ی سفیدی که دیگر ردی از رژ سرخ به روی یقه‌اش نیست .. خسته‌ام مثل ماشین‌ لباس‌شویی ک باید جورِ نامرد بودنِ مرد خانه را بکشد .. جورِ دلتنگی های بی پایانِ خانوم‌خانه را بکشد .. جورِ بی‌رحمی‌های مادرشوهر را بکشد .. جورِ بی پولیِ پدرزن را بکشد .. خسته‌ام مثل لباس‌شویی ک هیچ تقصیری ندارد ...

*سین بانو/عکسش را هم خواهم گذاشت...

  • ۱ نظر
  • ۰۷ آذر ۹۴ ، ۰۰:۲۱
  • ۷۹ نمایش
  • ملیـ ـکا

من پذیرفتم شکست خویش را،

پندهای عقل دوراندیش را،

من پذیرفتم که عشق افسانه است...

این دل درد آشنا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از من میشوی

آرزو دارم شبی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

آرزو دارم خدا شادت کند

بعد شادی تشنه ی نامم کند

آرزو دارم شبی سردت کند

بعد آن شب همدم دردت کند

تا بفهمی با دلم بد کرده ای

با وجود احتیاج دست مرا رد کرده ای

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

*حمید مصدق


  • ۰۲ آذر ۹۴ ، ۲۲:۵۲
  • ۸۴ نمایش
  • ملیـ ـکا